تبليغاتX
زليخا - هورااااااااااااااااااااااااااااااا

تصميم گرفتم يه مدتي تنها باشم.برام خيلي سخته ،موبايلم صبح تا شب حتي يه زنگ هم نمي خوره.بعضي وقتها از تنهايي خسته مي شم يعني كف مي كنم ، از طرفي هم احساس غرور و اعتماد به نفس مي كنم وهم برام لازمه كه جلويه يكي از ترس هام بايستم،مني كه هميشه از تنهايي مي ترسيدم حالا با كله رفتم تو دلش.چه حالي مي ده چه احساسه خوبيه.

سه شنبه پيش  يه جا دعوت بودم كه همه بدون استثنا دوتادوتا بودن ،فقط من تنها بودم.اگر در گذشته همچين اتفاقي مي افتاد همون جا خودمو دار ميزدم ولي اون شب به خودم مي با ليدم كه مي تونم توي اون جمع باشمو مشكلي هم نباشه.دروغ چرا چند بار داشتم كم مياوردم كه جلوش واستادم. هورااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:14  توسط زليخا |