تبليغاتX
زليخا - هواي تازه مي خوام

برام نوشتن سخته چه برسه به نوشتن از درد،دردي كه راه گلو تو مي گيره،اون وقت تو حالت خفگي كه هيچ كاري از دستت بر نمياد ،اشكهات سرازير مي شن به پهناي صورتت به عمق يه درده كهنه!! به وسعت يه دريا.

راهي ندارم ،من زنداني ام ،طلسم شدم،به آدمهاي ديگه پناه مي برم ،بهشون چنگ مي زنم شايد دستهاشون نوازشهاشون مرهمي باشه براي اين زخم كهنه غافل از اينكه اونام  از جنس تو هستن فقط درد رو برات سنگينترمي كنن، عذابت ميدن.هيچ چيز جز اين جسم لعنتي براشون مهم نيست. دردناكه قلبم تير مي كشه. حالم از بدنم بهم مي خوره.روحم رو به زواله.هيچم من.

گاهي وقتها فكر مي كنم دنيا مو اشتباهي اومدم.من متعلق به يه جاي ديگم، اين آدما غريبن. خدايا مقصدم كجا بود، كمكم كن من يادم نمي ياد.

هواي تازه مي خوام ،از جنس دنيايي كه متعلق به منه.....
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:47  توسط زليخا |