تبليغاتX
زليخا

تصميم گرفتم يه مدتي تنها باشم.برام خيلي سخته ،موبايلم صبح تا شب حتي يه زنگ هم نمي خوره.بعضي وقتها از تنهايي خسته مي شم يعني كف مي كنم ، از طرفي هم احساس غرور و اعتماد به نفس مي كنم وهم برام لازمه كه جلويه يكي از ترس هام بايستم،مني كه هميشه از تنهايي مي ترسيدم حالا با كله رفتم تو دلش.چه حالي مي ده چه احساسه خوبيه.

سه شنبه پيش  يه جا دعوت بودم كه همه بدون استثنا دوتادوتا بودن ،فقط من تنها بودم.اگر در گذشته همچين اتفاقي مي افتاد همون جا خودمو دار ميزدم ولي اون شب به خودم مي با ليدم كه مي تونم توي اون جمع باشمو مشكلي هم نباشه.دروغ چرا چند بار داشتم كم مياوردم كه جلوش واستادم. هورااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:14  توسط زليخا | 

فكر كنم فهميدم مشكل كجاست.اشك توي چشمام جمع شد .بازم باورم نمي شه. سخته خيلي سخته...قبول اينكه بايد تغيير كني. تصميم به تغيير گرفتن. رها كردن تمام چيزهايي كه بهشون انس گرفتي،بهشون عادت كردي.رها كردن خودي كه ساختي. تصميم به تغيير گرفتن. قبول اينكه بايد تغيير كني وگرنه مردي يا مي ميري.زنده بودن يعني تغيير.چقدر سخته چقدر سخته رها كردن.

يه كتاب مي خونم به اسم "ملكه" يه جملش واقعا" عاليه:

آموخت كه زن بودن به معناي نيازمند بودن نيست. آموخت كه خلا وجود مرد را مي توان پر كرد اما خلا وجود خود را هرگز.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:13  توسط زليخا | 
اين يك دو سه روزه نوبت عمر گذشت

                                 چون ابر به كوهسار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز را مرا ياد نگشت

                                روزي كه نيامده است و روزي كه گذشت

 

خيام ميگه :بي خيال دنيا،حالشو ببر داداش

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:38  توسط زليخا | 

امروز دم دماي صبح ،توي خواب و بيداري تصميم خودم رو گرفتم!!! از امروز ديگه در قلبم رو تخته مي كنم.كركرها رو هم كشيدم .تعطيل

مي خوام سنگ بشم، عشق كيلو چنده؟؟؟؟؟ يه بنده خدايي مي گفت :بايد شاشيد توش.من باور نداشتم ولي حالا     مي بينم كه تختش نكنم بايد فاتحه خودمو بخونم. والا راست مي گم.........
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:10  توسط زليخا | 

تنهايي هامو بردار ،پيش خودت نگه دار

چقدر اين آهنگ بنيامين رو دوست دارم.

از اين تنهايي واقعا خسته شدم ،پس كي اون شاهزاده روياهام با اسب سفيد مي آد سراغم؟

مي دونم خيلي بچگونه است ولي من دلم مي خواد همين جوري منتظر بمونم. هيچ كس هم نيست كه باهام همدردي كنه  تازه بيشتر سوژه خنده است تا همدردي.

توي اين پسر ها كه همشون به فكر پايين تنه هستن  بلاخره يكي پيدا مي شه كه من رو به خاطر خودم بخواد

.يقين دارم و باز هم انتظار.......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 14:54  توسط زليخا |